سریال حکایت کهنه خلاصه قسمت 6 + عکس
با کلیک بر روی 1+ تک موج را محبوب کنید
هیچ می دانی فرصتی که از آن بهره نمی گیری ،آرزوی دیگران است.(جک لندن)
خوش آمدید - امروز : سه شنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۶
خانه » سرگرمی » سریال حکایت کهنه خلاصه قسمت ۶ + عکس

سریال حکایت کهنه خلاصه قسمت ۶ + عکس

 خلاصه قسمت های شش تا هشت حکایت کهنه

سریال حکایت کهنه خلاصه قسمت 6 + عکس

سریال حکایت کهنه, سریال حکایت کهنه ترکی, سریال حکایت کهنه شبکه روبیکس, سریال حکایت کهنه چند قسمته, سریال حکایت کهنه در روبیکس, حکایت کهنه, حکایت کهنه سریال ترکی, حکایت کهنه ترکی, بازیگران حکایت کهنه, حکایت کهنه سریال,

خلاصه قسمت ۶ ششم

صدری می ایسته روبروی مته  . مته : نگران نباش جونتو نمی گیرم . صدری : من از دزد طلب بخشش نمیکنم. مته : سعی نکن دنبال من بیای.  صدری می خواد اسلحه رو از مته بگیره که اون زودتر دست به کار میشه و با اسلحه محکم پشت سر صدری میزنه و نقش زمین میشه .مته هم  وقتی مطمئن میشه اون زنده ست فرار میکنه . مراد ،چنگیز میرسن و صدری رو بی هوش پیدا میکنن . مراد خیلی عصبانیه می گه باید پیداش کنید . صدری با بی حالی تکونی میخوره میگه : آقا مراد اون دزده اما اسلحه داره  مراقب باشید. از نگهبانی خبر میدن دزد توی محیط بیرون شرکت دیده شده .مرد نگهبان دنبال مته د حال دویدنه که به سمتش شلیک میکنه مته روی زمین می افته مرد جلوتر بالای سر مته میره ،تا خم میشه اونو برگردونه به سرعت دستش رو میکشه و ضربه ای به سرش میزنه .و مرد بیهوش کناری می افته . مته از فرصت استفاده میکنه و میره .صبح شده که مته به خونه برمیگرده توی راه پله متوجه میشه ترکان همراه پدر و مادرش داره میره بیمارستان سریع کوله پشتی اش رو میزاره توی خونه و براشون تاکسی میگیره و همراهشون میره .مادربزرگ میاد کوله رو برمیداره تا لباسهای داخلش رو بشوره وقتی درش رو باز می کنه کاپشن رو بیرون میاره نگاهش به اسلحه می افته .ترکان به خاطر پدرش خیلی ناراحته اون از مته تشکر میکنه و میگه که خودش می تونه کارهاشو انجام بده مته هم میره خونه . مته وقتی میرسه می بینه مادربزرگش اسلحه رو گذاشته جلوش ،مادربزرگ : این چیه ؟ مته: مال من نیست برای یکی از دوستامه .مادربزرگ: دروغ نگو مال خودته ،خواهش میکنم مته منو ازار نده ما تو دنیا به غیر از هم کسی رو نداریم ،کمی فکر کن باشه ،به منم دروغ نگو ..مته ماشین پدرش رو که یه بی ام و قدیمی هست به راغب میده تا با اون کار کنه (پدرش علاقه خاصی به ماشین داشته بجز بی ام و یه ماشین قرمز رنگ امریکایی هم داشته که بیشتر از اون استفاده می کرده) مادربزرگ از راغب می خواد تا اونو به جایی ببره آسیه بادیدن ماشین پسرش خیلی ناراحت میشه و گریه میکنه اون به دیدن برکیز میره و در مورد کارهای مته و اسلحه ای که داره با اون حرف میزنه . برکیز هم میگه خیالتون راحت من باهاش حرف میزنم و سعی میکنم اونو از انتقام گرفتن منصرف کنم . مته مثل بچه ام می مونه . خودم حواسم بهش هست.خونه صدری
صدری روی مبل نشسته که ترکان میگه اونا با کی مشکل دارند بابا؟ اون از شب پارتی اینم از دیشب ، اگه بلایی سرتون میومد چی ؟صدری: تو به این مسائل کاری نداشته باش تو به فکر خودت باش ،اینطور که معلومه صمیمیت شما بیشتر شده به خاطر تو تا بیمارستانم اومد . ترکان: بابا اون همسایمونه ،خواست به شما کمک کنه. صدری: مردم چی میگن ؟ من از اون پسر خوشم نمیاد ،نمی پسندمش .فهمیدی .
ترکان به اتاقش میره و از حرفای پدرش خیلی دلخور شده.مراد و چنگیز سر قضیه دزد شب گذشته توی اراضی مشغول بحث اند (مواد مخدرشون رو توی همون اراضی خاک می کردند و بعد از مدتی خارج میکردند و می فروختن) که چند نفر برای دیدن زمین میان و مراد فریاد میزنه اینجا چی میخواین برید از اینجا .. یکی از افراد بهش میگه اونا برای خرید زمین اومدن . – اینجا فروشی نیست . سریع زنگ میزنه به خواهرش نیلوفر که خارج از کشوره اما اون گوشیش خاموشه.
مراد میگه باید خودمون این زمینارو بخریم وگرنه بیچاره میشیم ،باید بفهمیم کی وکیل نیلوفره زود باش چنگیز .ترکان به دیدن اسرا میره تا در مورد پرونده فروش زمین با هم حرف بزنن (شرکتی به نام گوندوآر) تصمیم به خرید زمینها گرفته و اسرا به ترکان میگه عمه ام گفته ۲درصد از فروش زمین بعنوان دستمزد به اون میرسه و عمه ام میخواد تو وکیلش باشی .اسرا اصرار دارد تا هر چه زودتر کارهای فروش زمینها به گواندار انجام شود .صدا(از گاوصندوق چی برداشتی مته؟) مته: عکس ،چرا پرسیدی ؟ مگه جز اون چی می تونم بردارم تو فکر میکنی چیزی رو از تو مخفی میکنم؟
صدا(آره ) مته : اگه میدونستی تو گاوصندو.ق چیه پس چرا می پرسی ؟ به من اطمینان نداری؟ .صدا(بازی در نیار . چی می خوای بدونی ؟) مته : تو کی هستی . صدا( کسی که می خواد از مراد بزتپلی انتقام بگیره این کافی نیست )مته : میخوام تورو ببینم . صدا(در حال حاضر امکانش نیست اما یه روز این اتفاق می افته .من سالهاست با اینا کار می کنم تو به خیلیااعتماد داری و داری اشتباه میکنی ،مثلا برکیز ،این آدم اونی نیست که تصور میکنی مته ،اگه حرف منو باور نداری برو ببین ،تعقیبش کن) مته: از این حرفا خوشم نیومد شاید تو سالها بین اونها بوده باشی اما منم سالهاست عمو برکیزمو می شناسم .
مته فلش رو (از گاوصندوق مراد برداشته بود) میزنه اما رمز داره پس بی خیالش میشه .

قسمت هفتم

مراد و چنگیز توی دفتر وکیل نشستن .مراد میگه فکر نکنم نیلوفر از وکلایی به این کوچکی و سطح پایین استفاده بکنه ،شک دارم اما معلومه دیگه چون ارزونه اومده سراغش . ترکان از در میاد تو و با تعجب می گه : سلام . خوش اومدین .مراد : تو اینجا چکار میکنی ؟ چه سئوالیه خوب معلومه تو وکیلی .ببین ترکان وکیلی زمینای مارو داره می فروشه ،اومدم اونو ببینم

ترکان : من وکالتشو دارم . مراد : تو وکیلشی ، خوبه … خوبه . من میخوام اون زمینارو بخرم . ترکان: متاسفم اما اون اراضی فروخته شده . مراد: به همین زودی فروش رفت ، من تورو چند ساله میشناسم ، پدرت رو میشناسم و چندین ساله برای من کار میکنه ،به من میگی که به کی فروختی ،؟ خریدار کی بوده ؟ .

ترکان: متاسفم بعنوان وکیل نمی تونم بگم .مراد: باشه ، خیلی خوب ،چنگیز جون بریم … خداحافظ « این حسه خودمه ،فکر میکنم مراد از ترکان خوشش میاد چون هیچوقت به اون سخت نمی گیره و گاهی هوای اونو داره»

مته توی کافه دانشگاه نشسته که اسرا میاد کنارش و با اون سلام و احوالپرسی میکنه و می گه من دیشب خواب تورو دیدم داشتیم با هم غذا می خوردیم . مته: خوبه ،پس قرار بذار با هم بریم شام بخوریم . اسرا هم خوشحال میشه و سریع میگه : پس امشب ساعت ۹ …. همون موقع اتاکان میاد . اسرا میگه :آدرسو برات اس ام اس میکنم . اتاکان : داداش میبینم خوب رو دخترا چادر زدی ؟ اسرا: چه طرز حرف زدنه .

اتاکان : این پسر بوی خیابون میده دارم اندازه خودش حرف میزنم . مته : میدونی زردآلو بزرگم بشه باز هلو نمیشه .ایرادی نداره اسرا بذار خودشو خالی بکنه . اسرا هم برای اینکه بحث تموم بشه همراه اتاکان سرکلاس میره .تلفن مته زنگ میخوره پامیره که ازش میخواد تا با هم باشند . مراد در پی فهمیدن اینه که کی زمینارو خریده مراد به صدری زنگ میزنه و میگه دخترت وکیل نیلوفر خواهرمه و زمینا رو فروخته حالا ببین خریدار کیه  و به من خبرشو بده.چنگیز به پامیر زنگ میزنه و می گه هر جا هستی بگو تا منم بیام . مته:  اگه منو با تو ببینه شاکی میشه ؟ بهش نگو منو می شناسی . پامیر : پامیر داداش مته است  خیالت راحت . چنگیز میاد و میگه باید بریم دیوا (اسم یه محله ست تو استانبول) مته : اگه اشکالی نداره منم بیام .اونا به یه عکاسی میرن .چنگیز مبلغی پول به عکاس میده و میگه دنبال یه عکسیم که این آدم توش باشه (یه عکس از پدر مته )مربوط به سال ۹۹ یا ۲۰۰۰ می تونیم پیداش کنیم ،بعد  هم پامیر ،مته و چنگیز وارد انبار عکاسی و مشغول بازرسی میشن . مته حین گشتن عکسی از پدر و خودش پیدا میکنه و بدون اینکه اونها متوجه بشن اونو توی جیبش میذاره . همزمان پامیر یه عکس از پدر مته پیدا میکنه و به اونها نشون میده . پدر مته کنار یک زن هست .مته می پرسه توعکس کیا بودن . پامیر: مرد رو که نشناختم اما زنه خواهر آقا مراده نیلوفر خانم .هوا تاریک شده که ترکان به خونه میاد و صدری در مورد خریدار اراضی ازش سوال می پرسه اما ترکان چیزی نمیگه . صدری: دخترم تو منو نمی فهمی منو مقابل اونها قرار نده. ترکان : نمی گم بابا اون آدم بدیه که به شما فشار میار ه و شما هم به من فشار میاری ،خودتون همیشه گفتید باید صادق باشیم .صدری عصبی میشه و میگه : تو عقلت سرجاش نیست . ترکان هم از خونه  بیرون میزنه .مراد اسرا رو صدا میزنه و میگه : خریدار زمینا کیه ؟ تو اون زمینا انبار من هست تو باعث شدی من ضرر کنم بگو به کی فروختی ؟
اسرا که خیلی ترسیده می گه : به یه شرکت به اسم گوندوآر . مراد هاج و واج می گه : دختره احمق گوندوارا رقیب منن بی شعور منو نابود کردی .مته می خواد بره سرقرار با اسرا همون لحظه ترکان هم که از خونه بیرون زده می گه : مته …. خوبی ؟ . مته : خوبم تو چی ؟ ترکان:میخوای چیزی نشه اما میشه ،خیلی حالم گرفته ست بریم یه جا چیزی بخوریم ،چایی ،قهوه ،چیزی . مته نگاه خاصی به اون می کنه و می گه : بپر بریم. سوار ماشین پدر مته میشن و میرن.تو ماشین کنار ساحل مشغول خوردن چایی هستند .ترکان : بچه که بودم دلم میخواست مکانیک بشم تازه دوست داشتم با ادیسون هم ازدواج کنم. مته با خنده میگه : من دوست داشتم با کسی ازدواج کنم که بلد باشه سوپ درست کنه . تلفن مته زنگ می خوره ،اسراست ، سریع قطعش میکنه .ترکان: نکنه جایی میخواستی بری من مزاحمت شدم. مته: نه ،نمی خواستم جایی برم ،داریم چایی می خوریم .اسرا توی رستوران ناراحت و عصبی نشسته و به مته زنگ میزنه بعد هم که می بینه گوشی در دسترس نیست از اونجا میره.
ترکان از شیشه ماشین به آسمون خیره میشه و میگه : چقدر آسمون قشنگه .. مته به صورت ترکان نگاه میکنه و بدون اینکه اون بفهمه  با عشق میگه : خیلی .مته روی تخت  دراز کشیده و فکر میکنه . ترکان هم توی اتاقش روی تخته و با لبخند به اتفاقات فکر میکنه.
صبح اتاکان و اسرا همدیگرو توی کافه دانشگاه میبینند. وقتی اسرا برای گرفتن قهوه میره اتاکان گوشی اسرا رو برمیداره و متوجه میشه اسرا ۱۶ بار به مته زنگ زده خیلی شاکی میشه و با یکی از دوستاش تماس می گیره و می گه من به چند نفر نیاز دارم …

قسمت هشتم

مراد: چنگیز یه قرار ملاقات با رییس گوندوارا برام جور کن ،اراضی رو اونا گرفتن ،به همه فکر میکردم جز اونا ،برید به کاراتون برسید .
کثه ،پامیر و چنگیز  اتاق مراد رو کامل می گردنو از جاهای مختلف چندتا میکروفون پیدا میکنند چنگیز همه اونهارو تو لیوان آب میریزه و فقط یکی رو می چسبونه توی چراغ مطالعه اتاق کار مراد.راغب و عمر جلوی مغازه نشستند ، سه نفر توی پیاده رو کمی اونطرفتر ایستادن ، راغب به اونا مشکوکه . مته از پیاده روی برمیگرده که میان سمت مته و میخوان اونو کتک بزنن. مته با هاشون درگیر میشه و راغب و عمر هم به کمکش میان . هر سه نفر اونها فرار میکنن راغب می پرسه : با کسی مشکل داری ؟ اینا کی بودن ؟ نکنه بخاطر ترکان اومده باشن؟ .مته برمیگرده پشت سرش انتهای خیابونو نگاه میکنه که متوجه اتاکان میشه که داره میره .گوشی مته زنگ میخوره .صدا(اگه یه ساعت دیگه به رستوران آبی بری می فهمی برکیز کیه .) مته: من میدونم اون کیه ، نمی دونم تو کی هستی ؟زینب از کارش استعفا میده و برمیگرده خونه .

مته روبروی رستوران پشت بوته ای ایستاده و از مراد ،پامیر و چنگیز که توی رستوران نشستند عکس میگیره که یه ماشین جلوی رستوران نگه میداره و برکیز از ماشین پیاده میشه .از تعجب نمی دونه چکار کنه ،دستاش میلرزه و از اونها عکس میگیر ه باورش برای اون خیلی سخته کسی رو که اینقدر قبول داشته ،اونو جای پدرش میدیده حالا اونجا کنار قاتلین پدرش می بینه .

مراد به برکیز پیشنهاد میده زمینهایی رو که خریدی من با ۱۰% بیشتر بهت میدم بفروشش به من . برکیز قبول نمیکنه می گه من چیزی میخوام که برای تو بیشترین ارزش رو داشته باشه اون زمینا اینقدر مهم هست که تورو به تکاپو انداخته.

صدا(برکیز بازنشسته نشد بلکه اخراج شد.چیزی رو که باید میدی ،دیدی؟ هیچ میدونی برکیزی که بهش اعتماد داری توی شرکت گوندورا چه سمتی داره و چه جوری پول درمیاره ،اگه دونسته ها تو با من درمیون نذاری قدرتمون کم میشه ) مته گریه میکنه و ناراحت کنار دریا نشسته .

مته برمیگرده خونه که با ترکان روبرو میشه .ترکان: مته باید با هم حرف بزنیم. تو دیشب با اسرا قرار شام داشتی ؟ مته : آره . اما من جایی که دوست داشتم باشم با کسی که خواستم بودم . ترکان: اما دروغ گفتی  من برای اسرا خیلی ناراحت شدم  حق نداشتی اینکارو باهاش بکنی . مته:آدم گاهی حسی که داره رو انجام میده بعضی وقتها تصمیم میگیره و احساس شو فراموش میکنه . ترکان: این یعنی چی ؟مته: یعنی اینکه من حسی که به تو داشتم و انجام دادم اما از این به بعد تصمیم میگیرم و حسمو فراموش میکنم. ترکان : بهتره آدما رو فریب ندی .صدا(مراد امشب محموله بزرگی حمل میکنه ،بهتره زود کارمون رو انجام بدیم) مته : ما نه ،من کار میکنم . مته باز هم با لباس سیاه و نقاب میاد به جایی که صدا بهش گفته جایی شبیه گمرک . چنگیز و پامیر از بالای ساختمان با دوربین آونها رو زیر نظر دارند . چنگیز : هی نگاه کن دوست نقابدار ما هم اومد . پامیر بنظرت برکیز می بره یا نقابدار . پامیر: من دوست دارم نقابدار برنده بشه تا بتونم دستگیرش کنم و بکشمش.
مته در یکی از کانتینرهارو که چند لحظه پیش آدمای برکیز اونجا بودن رو باز میکنه و با ساکی از پول روبرو میشه .برکیز با اسلحه پشت سرش می ایسته و میگه :اسلحه ات رو بنداز و دستات رو ببر بالا . مته اسلحه اش رو میندازه روی زمین . برکیز : برگرد سمت من . تک و تنها میون این همه آدم مسلح ،دل و جراتی داری تو چند سالته بچه ؟ اینجا مال منه ،این جنسا این پولا مال منه .تو نمی تونی چیزی رو عوض بکنی ،ماسک رو بردار،زودباش . مته ماسک رو از صورتش برمیداره برکیز جا میخوره .برکیز یکی از افرادش رو که کنارش ایستاده می کشه .پامیر : زدنش داداش ، مرد نقابدار رو کشتبرکیز : این به نفع تو بود لباساتو با نقابت به  من بده . برکیز به بقیه افرادش میگه که این مرد رو با نقاب از اینجا ببرید و خاکش کنید .
چنگیز : باید بفهمیم اون کیه لازمش داریم زود باش بریم پامیر.برکیز : تو توی دام افتادی ،من نجاتت دادم عمو برکیزت . مته: تو عموی من نیستی تو یه قاتلی  هنوز تموم نشده .
برکیز : برو خونه مته برو . مته کوله اش رو برمیداره و میره . برکیز هم ساک پول رو برمیداره .

صدا (مته تو دام افتادی ؟ زخمی شدی ؟ ) مته : نه …….. صدا(بزتپلی برای ما و برکیز

نقشه کشید تا مارو با هم دشمن بکنه  تو دام افتادیم ) مته : من افتادم نه تو .

 

صدا(بزتپلی میدو.نه سیستم امنیتی اش دست ماست مته برکیز تو رو نشناخت که ؟ تورو ندید که ؟ مگه نه )مته :نه « دروغ میگه»
چنگیز ،کثه و پامیر جنازه رو از زیر خاک بیرون میارن و چنگیز از جنازه عکس میگیره تا بتونه شناسایی اش بکنهپامیر : داداش این قد بلنده اما اونی که تو شرکت بود قدش کوتاهتربود . چنگیز : از اینجا بریم گیجم نکن پامیر .
مته میاد خونه خیلی ناراحته و اشکهاش دوباره سرازیر میشه .

        
اشتراک گذاری مطلب
ایمیل شما آشکار نمی شود

نوشتن دیدگاه

استفاده از مطالب تنها با ذکر منبع امکانپذیر است. این سایت ثبت شده در ستاد ساماندهی وزارت ارشاد اسلامی میباشد و تمام فعالیت های این سایت طبق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد. - طراحی شده توسط پارس تمز