داستان کوتاه عاشقانه واحساسی

از قضا پسری به دختر مغازه سی دی فروشی علاقه پیدا کرده بود اما در رابطه بااش چیزی به او نگفته بود. هر روز به اون مغازه مي رفت و يک سي دي مي خريد فقط بخاطر صحبت کردن و دیدن اون دختر… از بد روزگار...